بهراد بهراد ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

روز های عروسکی

خاطرات شب یلدا

شب یلدا،بهراد و مامان و بابا و خاله و مامانی و بابایی باهم رفتن باغ عمو.... اونجا بهراد نهایت فضولیش رو کرد..............یه قاشق رو میکرد تو آش یکی دیگه توی پیتزا..... خلاصه به بهراد ما خیلی خیلی خوش گذشت..... یادش به خیر پارسال شب یلدا همه بودیم....حتی خاله بهار (که الان رفته خارج ار شهر برای تحصیلش) هم بود......اون موقع داشتیم برای بهراد اسم انتخاب می کردیم......یکی می گفت بهراد،یکی می گفت،برزین،یکی دیگه می گفت بهنود تا بالاخره اسم شما انتخاب شد....اما حالا شما یک سالت شده و فضولی هات تمومی نداره ...
23 دی 1391

آرزو ی من(تویی)

آ رزو ها چه قدر زود برآورده میشن.مگه نه؟ آرزوی من تو بودی خاله...اول ها که به دنیا اومده بودی اونقدر ذوق زده بودم که بدون هیچ دلیلی می خواستم بغلت کنم و باهات حرف بزنم. الان یک ساله که این آرزومو دارم می چشم.... آرزوی بعدیم اینه که زود بزرگ شی و سروسامون بگیری... اما دیگه بعدش هیچ وقت خالتو نمی بینی....درگیر زن و بچه هات میشی دیگه خبر از ما نمیگیری...ما هم تا اون موقع خودمون با نوه ها و بچه هامون درگیریم.... این سال ها تنها فرصتیه که بتونم تو رو خوب ببینم.....تو این مدت که همسایمون هستی می تونم اونقدر نگات کنم و با هات حرف بزنم تا ازت سیر بشم..... هم دوست دارم زودبزرگ بشی هم دوست دارم دیر بزرگ بشی... اگه بزرگ بشی ...
22 دی 1391

خاله بهار

خاله بهار جون.... خیلی دلمون برات تنگ شده زود تر بیا دیگه!!!!! هر جور شده خودتو برای جشن تولدش بیا..... یه زمانی همیشه پیشمون بودی.............. خیلی خیلی دوستت داریم....... ما هممون چشم به راهتیم.....  
17 دی 1391

یک ساله شدی!!!!!!!!!!!

سلام نی نی یک ساله ی خاله دیروز تولد یک سالگی بود ........... فرشته ی کوچولوی خاله که قبلا تو گهواره آروم بود......الان از دیوار راست میره بالا ........... جشن تولدتو قراره 24 دی بگیریم............ من و مامانت خیلی برای تولد ذوق داریم......... شما هم نه راه میری و نه حرف میزنی(البته اگه ه ه ایگوووووو که تا دلت بخواد میکنی) واکسنه یک سالگیت هم در راهه........ . ...
12 دی 1391

خرابکاری های تو....

تازگی ها خیلی شیطون شدی جیگر طلا..... امروز کشوهاتو همه خالی کردی و اتاقتو حسابی به هم ریختی..... تازه گوی آهنگی خاله هم شکستی....... میری تو حموم و با وایتکس ها بازی می کنی........... تو اثباب کشی خودتون هم کارتون ها رو به هم می ریختی البته مامانت هم زرنگ تر از خودتون بود تو رو می آورد خونه ی ما......خلاصه چند روزی هم مهمون ما بودی...... همسایه!!!!!!!!!!!   تابت هم تازه وصل کردیم و میری کلی بازی میکنی..... عاشق فرمون ماشین هم هستی...........آقای قان قانی خاله البته بگم که تنها چیز هایی رو دوست داری که واست ممنوعه:پفک،ماشین لباس شویی و........ اما من با همه ی اینا دوستت دارم.............   ...
12 دی 1391

اسباب کشی

چند روزه که ما اثباب کشی کردیم و  بهراد هم وسط اثباب ها راه می ره و فضولی میکنه.این روزا دیگه حتی یه جا هم بند نمیشه. و تا همه جای خونه رو بازرسی نکنه خوابش نمی بره. تازه می ره تو آشپز خونه و در چاه رو بر میداره و میخوره خلاصه کلی داره حال می کنه ...
29 آذر 1391

چند روز دیگه تاااا "تولدت مبااااااااااارک!!!!!!!"

سلام عسلک خاله ببخشید نتونستم زیاد مطلب بنویسم آخه درگیر اثباب کشی بودیم و وقت نشد. حالا یه خبر می خوام بدم که خودم هم زیاد باورم نمیشه......نفهمیدم این قدر زود گذشت.آره هفته ی دیگه سالگرد ورود تو به جهان هستیه. تو یک ساله شدی و اما من نمی تونم باور کنم یک سال مثل برق و باد گذشت. دوستت دارم بهترین من.....     ...
29 آذر 1391